سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد

 

گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

 

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت

 

امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

 

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:

 

امسال هم بدون تو سالی جدید شد

 

ده سال تیر و آذر و اسفند... و خون دل

 

تا فاو و فکه رفت...ولی نا امید شد

 

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد

 

حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد

 

ده سال رنگ پنجره های اتاق من

 

هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

 

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج

 

مادر نگفته بود که بابا شهید شد

 

مریم سقلاطونی

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

گفت:

 

یک روزی

 

یک‌ جایی

 

باز همدیگر را خواهیم دید؛

 

خدا کند از یاد نَبَرَد،

 

که از همان روز

 

همان‌جا

 

منتظر نشسته‌ام!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

اي راز نهان، راز نهان راز نهانم

 

امروز تو را در غزلي تازه بخوانم

 

ممكن نشود رشته اين عشق بريدن

 

ليلي تر ازآني تو و مجنون تر از آنم

 

بي گرمي عشق تو به سردي زمستان

 

بي سبز حضور تو به زردي خزانم

 

من هيچ، نگهدار ولي حرمت عشقت

 

يك لحظه به دامان محبت بنشانم

 

مثل گل روييده به گلدان كويرم

 

بايد تو بباري، كه من تازه بمانم

 

مهمان تماشاي مني امشب و اي كاش

 

تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم

 

ابوالحسن درویشی مزنگی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

حرف رفتن نیست

 

حرف ماندن هم نیست

 

حرف من، حرمت احساس است

 

حرمت تک تک آن ثانیه ها،

 

که تمام حرف،

 

بودن و ماندن بود

 

عشق ما حرمت دارد

 

بودنمان حرمت دارد

 

در دلم آمدی و، رنگ احساس به من بخشیدی

 

رد پای عشقت در دلم جا مانده

 

نسرین توکلی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

بمیرم من واسه عشقِ دوتامونو!

 

واسه تنهایی بی انتهامونو…

 

کی باید جمع کنه این قلبِ داغونو؟!

 

تو رفتی و غمت یه شبه آبم کرد!

 

ببین دنیا، منو بی تو جوابم کرد…

 

تو رفتی حرفِ این مردم خرابم کرد

 

تو رفتی؛ زندگیمون رفت…

 

یه عاشق، زیر بارون رفت

 

دیدی آخر یکیمون رفت؟

 

کجایی؟

 

بمیرم بهتر از اینه! نمیتونه تو این سینه؛ تموم شهر غمگینه

 

کجایی؟

 

نه میتونم برم از خونه بیرون! نه از فکرِ توئه دیوونه بیرون

 

تو نیستی و هنوز بارونه بیرون…

 

تو نیستی و هنوز اسمت عزیزه…

 

رفیق قلبی که بی تو مریضه

 

همین تنهایی بی همه چیزه!

 

خواننده: فرزاد فرزین

ترانه سرا: حامد رجبی و مسعود محمدی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

 

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم

 

به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج

 

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم

 

من و توییم دو پژمرده گل میان کتاب

 

من و توییم دو دلبسته از قدیم به هم

 

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

 

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

 

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

 

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

 

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

 

من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

 

فاضل نظری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

... قصه های من، عیدت مبارک

 

شاعر آیه های من، عیدت مبارک

 

توی همین ثانیه های بی تو بودن

 

همدم گریه های من، عیدت مبارک

 

بی تو نـــــگاه آینه فقط غریبست

 

بانوی آشنای من عیدت مبارک

 

دلیلِ غُصه های من عیدت مبارک

 

غفار محمدی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

وقتی نبینمت

 

حست نکنم

 

ندونم حالتو

 

دلم خیلی خیلی تنگ بشه ...

 

دست خودم نیست

 

تو خودم میرم

 

از ته دل صدات میزنم

 

جوری که میفهمی و میشنوی

 

از ته دل صدات می کنم

 

تا وقتی که بیای اینجا سر بزنی

 

بعدش آروم می شم

 

حضورت خیلی خیلی  آرامش بخشه

 

پیامت یک دنیا آرامشه

 

 

...

 

پیمان

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

با بودنت آرامش می گیرم

 

اینجا شده پاتوق دلتنگیم

 

نفسی تازه می کنم و دلتنگیم کمتر میشه

 

آدم دوست داره

 

ی جای دنج داشته باشه برای گفتن دلتنگیاش

 

و قشنگتر، اینکه بدونه کسی هست که احساسشو میفهمه

 

و حرفاشو می شنوه و جنس دلتنگیا و نگرانیاشو میدونه

 

میدونی که چقدر احساس نزدیکه و دلتنگی زیاد

 

برای خودمون ...

 

شبیه جای دنج باشیم که  ارام بگیریم،

 

به چیزی فکر نکنیم،

 

و نفسی تازه کنیم؛

 

جای دنج باشیم ...

 

شبیه بالکنی باشیم که تنها نقطه ای از خانه است

 

که میشود در آن نشست،ماه را دید

 

شبیه نیمکت چوبی وسط پارک زیر درخت بید

 

خلاصه برای خودمان گوشه دنجشی باشیم

 

اینجا حال و هوای همنفس رو داره

 

قول بده که بیای و پیام بدی ...

 

قول بده گه بیای و آرامشم باشی ...

 

پیمان

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

می‌بینی

 

ترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟

 

و وحشت گم کردن دستی گرم

 

چگونه تا مغز استخوانم نفوذ کرده است؟

 

دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ تو اَم؟

 

وقتی دندان‌هایم از ترس یا سرما

 

ـ چه فرق می‌کند اصلاً؟ ـ

 

واژه‌هایم را تکه تکه می‌کنند

 

و ناچارم

 

بریده بریده

 

د و س ت ت د ا ش ت ه ب ا ش م

 

لیلا کردبچه

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

کاش می‌توانستم

 

دلتنگی‌های نبودنت را شماره کنم

 

مانند عیدی‌های کودکی‌هایم

 

و صدای مادر را بشنوم:

 

آنقدر نشمار... کم می‌شود

 

و من باور کنم

 

و باز دلتنگی هایم را شماره کنم تا کم شود...

 

کاش باور کنم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

دلم برایت تنگ شده

 

تنگ که می‌گویم

 

نه مثل تنگی پیراهن

 

دلتنگی من

 

شبیه حال نهنگی است

 

که به جای اقیانوس

 

او را در تنگ ماهی انداخته‌اند

 

دلم برایت تنگ شده است

 

این یعنی ریه‌های من،

 

دم و بازدم، نفس‌های تو را کم آورده اند...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

یادَت می‌آید؟

 

هر سال این موقع

 

صبحِ اولِ وقت

 

پیغام می‌دادم:عزیزِ جانم؛

 

هوا سرد است

 

می‌‌سوزاند تمامِ مغزِ استخوان را

 

بپوشان تمامِ وجودت را

 

مبادا خانه نشین شوی...

 

و چَشمی كه نثارم می‌كردی و خیالم را راحت...

 

هر سال این موقع،

 

چه حالِ خوبی داشتیم...

 

راستی

 

دلَت تنگ نشده؟

 

علی قاضی نظام

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

آخر اي دوست نخواهي پرسيد

 

که دل از دوري رويت چه کشيد

 

سوخت در آتش و خاکستر شد

 

وعده هاي تو به دادش نرسيد

 

داغ ماتم شد و بر سينه نشست

 

اشک حسرت شد و بر خاک چکيد

 

آن همه عهد فراموشت شد

 

چشم من روشن روي تو سپيد

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

 

کي به دادم رسي اي صبح اميد

 

آخر اين عشق مرا خواهد کشت

 

عاقبت داغ مرا خواهي ديد

 

دل پر درد فريدون مشکن

 

که خدا بر تو نخواهد بخشيد

 

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

سلام ...

صداتو شنیدم و اومدم

چند شبه که صدات میزنم

دلتنگم ...

منتظرم ...

مثل یک روح در دو پیکریم


تو در پیکره ی خدایی


من در پیکره ی انسانی


عاشقانه میپرستمت


شاید روزی


یک روح در یک پیکر شویم !

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

 

دلم تنگ است

 

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

 

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

 

دلم تنگ است

 

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

 

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

 

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

 

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

 

بهشتم نیز و هم دوزخ

 

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

 

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

 

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

 

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

 

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

 

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

 

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

 

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

 

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

 

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

 

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

 

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

 

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

 

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

 

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

 

پرستوها که با پرواز و با آواز

 

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

 

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

 

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

 

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

 

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

 

بیا ای مهربان با من!

 

بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

در باد ورق می‌خورد این دفتر خالی

 

این غفلت مشهور به تقویم جلالی

 

هرجا بگریزم، غم تو زودتر آن‌جاست

 

از گریه پرم، ای همه‌جا، جای تو خالی!

 

هرگز شده دریا برود دیدن رودی؟

 

دیدار من و عشق؟ چه بیهوده‌خیالی!

 

از آب حرام است تهی کاسه‌ی مستان

 

بر خوان خدا نیست مگر نان حلالی؟

 

ای هرگز نومید! در این دایره‌ی وهم

 

شوق سفری کو؟ چه سقوطی؟ چه کمالی؟

 

خوب ‌است همه چیز و به‌کام است شب و روز

 

ای عشق! به جز دوری تو نیست ملالی

 

این قافیه‌بازی و گرفتاری الفاظ

 

ما را به کجا می‌برد این بی‌پر و بالی



عبدالحمید ضیایی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

تنها فقط با من

 

گوشه ای دنج این دنیا

 

میان شلوغی های روزمره ات

 

قراری عاشقانه بگذار

 

هرچند کوتاه،

 

هرچند سرد،

 

کنج کافه ای که سالهاست بی مشتری

 

گوشه ی شهر خاک می خورد

 

فرگل مشتاقی

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

جان دلم امروز بیا

 

بنشین لحظه ای رو در روی من

 

چای عطردار می خواهم

 

چای از من، عطرش با تو …

 

المیرا دهنوی

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

باز هوای بارانی

 

و بی تو زیرِ باران

 

اگر آمدی بی چتر بیا

 

بی فصل......

 

مگذار هر فصل

 

مرا به یادِ نبودنت بیندازد

 

یادت باشد کسی هست

 

که دلتنگِ توست.


مهناز حسینی

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

اگر کسی معنای عاشقانه‌هایت را نفهمید؛

 

بر روی عشق خط نکش!

 

عاشقانه‌هایت را محکم در آغوش بگیر

 

و بگذار برای داشتنش آغوشت را بفهمند.

 

دنیا خوب، بد، زشت، زیبا فراوان دارد. 

 

تو خوب باش...

 

تو زیبا بمان

 

و بگذار با دیدنت هر رهگذر نا امیدی

 

لبخند بزند، رو به آسمان نگاه کند 

 

و زیر لب بگوید:

 

هنوز هم عشق پیدا می‌شود

نادر ابراهیمی

نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

 

سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

 

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

 

چشم های نگران آینه ی تردیدند

 

نشد از سایه‌ی خود هم بگریزند دمی

 

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

 

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

 

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

 

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

 

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

 

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

 

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

 

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها

 

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

نوشته شده در جمعه یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

در آستانه بهار می خواهم  دعا کنم 

 

برای آبادانیِ کشورم ،

 

برایِ شادیِ دل هایِ بی قرار ،

 

و برایِ سامان گرفتنِ روزگارِ مردمی که به امیدِ

 

فرداهایی بهتر ، سختیِ

 

امروزهایشان را به جان خریده اند ...

 

می خواهم دعا کنم ؛

 

برایِ شفایِ تمامِ بیماران ، برایِ سلامتیِ تمامِ آدم ها

 

و برایِ خوشبختی و

 

حالِ خوبِ هرکس که به معجزه ی امید ، ایمان دارد ...

 

من روزهای خوب را ،

 

من آرزویِ تمامِ مردمِ سرزمینم را آرزو می کنم ...

 

و می دانم که یکی از این روزهای بهاری،

 

تمامِ اتفاقاتِ خوب ، خواهند افتاد

 

و درختانِ تحول ، جوانه خواهند زد

 

من بالای آسمانِ این شهر خدایی دیده ام

 

که هر غیر ممکنی را ممکن میکند

 

می دانم که روزی می رسد که

 

خاطراتِ روزهای سخت را مرور خواهیم کرد

 

نفسی عمیق خواهیم کشید و آرام ,

 

زمزمه خواهیم کرد ؛ " تمام شد " ...

 

من به معجزه ی امید و عشق ،

 

من به بزرگیِ پروردگارم، ایمان دارم ...

 

نویسنده: نرگس صرافیان طوفان 

 

─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─

 

نوشته شده در جمعه یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |