ز سـوز سيـنـه کـبـابـم ز سيل ديـده خرابـم


تو شمع بزم کسـانی و مـن در آتـش و آبـم


مرا عقوبت هجر تـو بهتر از همه شـاديست


تــو راحـت دگــران شـو کـه من بـرای عذابم


بديـگـران منشين و بــه جـان مـن نـزن آتـش


مـرا مـسـوز کـه مـن خود بــر آتش تـو کبابم


سوال بوسه نمودم ولی تو لـب نــگشـودی


سخن به عـرض رسيد و در انتظـار جــوابــم


بـگـرد روی تــو پــروانــه‌ام کـه شمع مـرادی


اگر تــو روی بـتـابـی مــن از تـو روی نـتــابـم


بقدر خــاک ره از مـن کـسـی حسـاب نگيرد


بگوی دوست هلالی بين که در چه حسابم

 

«هلالی جغتائی»

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |