قـاصـدک هــاى پـریشـان را کـه بـا خود، بـاد بـرد

 

بـا خــودم گـفتـم مــرا هـم مـی‌تـوان از یــاد بــرد

 

ای کــه می‌پـرسـی چـرا نـامـی ز ما باقی نمانـد

 

سـیـل وقـتـی خــانــه‌ای را بــرد، از بــنـیــاد بــرد 

 

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست

 

در نـبـردی اینچـنین هـرکـس بـه خـاک افتاد ، برد 

 

شـور شـیـریـن تـــو را نـــازم کــه بـعـد از قـرن‌هـا

 

هـر کـه لاف عـشـق زد، نـامی هـم از فرهاد برد

 

جـای رنتجـش نـیـسـت از دنـیـا که ایـن تـاراجـگر

 

هر چه برد از آنچه روزی خود بـه دستـم داد، برد

 

در قـمـار دوسـتـی جــز رازداری شــرط نـیـسـت

 

هــر کــه در مـیـخـانـه از مـستی نزد، فریـاد بـرد

 

 فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت توسط پیمان| |