شب نیز همچون من راه گم کرده و در بیایان تنها و سرگردان است. شبی که از تو گسسته ام در خود گم شده ام،در حرف های ناگفته جا مانده ام،با تو بوده ام اما با تو نبوده ام،به خاطر می آوری خنده های سکوت را،تلخی ناکامی ها در جوهره ی وجودم به ژرفای خیالت پیوند خورده، تا هرگز راه برگشت را نیابم. در جاده ای بی فانوس قدم میزنم،خسته ام اما خواهم رفت، من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند. من تمام هستی ام را در نگاه غضب آلود یک عشق، چون برده ای دیدم و باور کردم که جز گل لگد مال شده ای نیستم و آفتاب دیگر نتابید و مهتاب آسمان شبم را تهی کرد و من خدایم را فریاد زدم، درختی شکوفه نکرد، بنفشه ای آغوش رنگینش را بر سر زنبور سرخوش نگشود، و آسمان خانه ی من هرگز آبی نشد و من داغدار آفتابی گرم ماندم وقتی آتش نفرت خوشبختی کودکانه ی یک کودک را آب میکند، دیگر چگونه میتوان از پس شیشه های شفاف یک اتاق در انتظار شکفتن گلی نشست، وقتی که لبخند بر لبان تو میخشکد و چشمان پر نورت در چشمان محزون من غضب میکند، وقتی که دستان تو در دستان سرد و خسته ی من سرود جدایی را سر میدهد دیگر هیچ پرستویی پیغام آور بهار نیست. من به دیدارت خواهم آمد شبی که زلف تو به دست سیه چشمان روزگار ترانه ی عشق را می خواند، من به دیدارت خواهم آمد...
