غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی
بــا مــن بـه جـمـع مـردم تـنـها خوش آمدی
بـیـن جـمـاعـتـی کـه مـرا سنـگ می زنـنـد
مـی بـیـنـمـت، بــرای تـمـاشا خـوش آمدی
راه نـجــات از شـب گیسوی دوست نیست
ای مـن! به آخرین شب دنیا خوش آمدی...
پـایـان مـاجـرای دل و عـشـق روشن است
ای قـایـق شـکـسـتـه بـه دریا خوش آمدی
بـا بـرف پـیـری ام سخـنی بیش از این نبود
مـنـت گـذاشـتـی بــه سر مـا خوش آمدی
ای عـشـق، ای عـزیـزتـریـن میـهمان عمـر
دیــر آمـدی بــه دیــدنــم، امـا خوش آمدی
فاضل نظري
ایـــن هـــدیــه را اگـــر نـپـذیـــری کـجـا برم
جـان اسـت جـان! اگــر تـو نـگیـری کجا برم
یــار عـزیــز! یـوسـف مـن کـم تـحـمـل است
ایــــن بـــرده را بــرای اســیــری کــجـــا برم
بــخـت مـرا سیـاه چـو گیـسـوی خـود مخواه
مــوی ســفــیــد را ســر پــیــری کــجــا بـرم
ای قـلـب زخـم خــورده ی بـیـمـار، مـن تـو را
گــر پــیــش پـــای دوسـت نـمـیـری کجا برم
جان هدیه ای ست پیشکش آورده از خودت
ایــن هــدیــه را اگـــر نـپـذیــری کــجـــا بــرم
فاضل نظري
اي رفته كمكم از دل و جـان، نـاگـهـان بيا
مــثــل خـــدا بـــه يـاد سـتـمـديـدگـان بيا
قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چـشـم تو؛ با قصد جان بيا
چـشـم حسود كور، سخن با كسي مگو
از مـن نـشـان بـپـرس ولـي بينشان بيا
ايمـان خلق و صـبـر مـرا امـتـحـان مـكـن
بـي آنـكـه دلـبـري كـنـي از ايـن و آن بيا
قـلـب مــرا هـنـوز بــه يـغـمـــا نـبـردهاي
اي راهـزن دوبــاره بــه ايــن كــاروان بيا
فاضل نظري
