کــنـار پـنـجـره یـک جـفـت چشـم بارانی

 

نـشستـه اند بــه یــک انـتـظـار طـولانـی

 

نشسته اند و برای تـو شعـر می گـویند:

 

تـو هیچ چیـز از احسـاس من نمی دانی

 

بـگـیـر از مـن عـاشـق هـوای عشقـت را 

 

کـــلــیــد را نـگـذارنــد دســت زنــدانــی! 

 

سـرم سـپـرده تـر از روزهـای پیـونـدسـت

 

دلـــم گـــرفــتــه تـــر از ابــرهـای بـارانـی

 

بیـا و لحظه ایی از کار خود پشیمان بـاش

 

قشنگ می شود این عشق با پشیمانی

 

احسان افشاري

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت توسط پیمان| |