اشـکـم ولـی بـه پـای عـزیزان چکیـده ام

خـارم ولـی بـه سـایــه ی گـل آرامیده ام

بـا یـاد رنـگ و بـوی تــو ای نـوبـهـار عشق

هم چو بنفشه سـر به گریبان کشیده ام

چـون خـاک در هــوای تــو از پـا فـتـاده ام

چـون اشـک در قـفـای تو بـا سر دویده ام

من جلوه ی شب ندیده ام به عمر خویش

از دیــگــران حـدیـث جـوانـی شـنـیـده ا م

از جــام عــافــیـت مـی نـابـی نـخـورده ام

وز شــاخ ارزو گــل عــیــشـی نـچـیـده ام

مــوی سـپــیــد را فـلـکــم رایــگــان نــداد

این رشـتـه را بــه نـقـد جـوانـی خریده ام

ای سـر و پـای بـسـتـه بــه ازادگـی مـناز

ازاده مـنـم کـه از هـمـه ی عالم بریده ام

گــر مـی گــریــزم از نـظـر مـردمـان رهـی

عـیـبـم مـکـن کـه آهـوی مـرده نـدیـده ام

رهی معیری

 

نوشته شده در جمعه دوم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |