سایه ها هر لحظه بیشتر می شدند اما پسرک هنوز مشغول فروختن فرفره ها بود. باد درحال وزیدن بود و پره های فرفره ها که در دست پسرک بودند با سرعت می چرخیدند. پیاده رو شلوغ و پر رفت و آمد بود. پسرک تقریبا تمام فرفره ها را فروخته بود. یک فرفره که از همه کوچکتر بود در دستش باقی مانده بود. کسی فرفره کوچک را نمی خرید. آن را خواهر کوچکش درست کرده بود. به او گفته بود: «بیا داداشی، اینم سهم من.» دیگر سایه ای نبود. شب شده بود. پسرک با فرفره کوچک به سمت خانه رفت. در راه دختر کوچکی را دید که به همراه مادرش در کنار دکان اسباب بازی فروشی ایستاده است. مادر دست دختر را به زور می کشید و او به بهانه اسباب بازی ها گریه می کرد. پسرک آخرین فرفره را به دختر کوچولو داد و به سمت خانه اش حرکت کرد. دختر کوچولو دست از بهانه گیری و گریه برداشت و با لبخندی به همراه مادرش رفت. پسرک در راه با خود فکر کرد که جواب خواهرش را چه بدهد. توانسته بود فرفره ای را که سهم او بود بفروشد. با همین افکار به خانه رسید. خواهر کوچکش در را برای او باز کرد و بلافاصله پرسید: «سهم من چی شد، فروختیش؟ » - « نه سهم تو روبخشیدم، بخشیدم به یه دختر کوچولوی خوشگل عین خودت.» خواهر کوچولو لبخندی زد و گفت: «من فرفره رو برای اون درست کرده بودم. مال خودش بود.»