پروانه

دخـتـر کـنـار پنجره تنها نشست و گفت

ای دخـتـر بـهـار حـسـد مـی بـرم به تو

عطر و گل و تـرانـه و سـر مستی تـو را

بـا هـر چـه طالبی به خدا می خرم ز تو

بـر شاخ لخت و عور درختی شکو فه ای


بــا نـاز می گشود دو چـشـمان بسته را

مـرغـی مـیـان سبـزه ز هم باز می نمود


آن بـالـهـای کـوچـک زیـبــای خـسـتـه را

خـورشـیـد خنـده کـرد و ز انوار خنده اش


بـر چـهــر روز روشـنـی دلـکـشـی دویــد

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او


رازی سـرود و مـوج بـه نـرمی امـیـد از او

خـنـدیـد بـاغـبان کـه سر انجام شـد بهار


دیـگـر شـکوفـه کرده درختی کـه کـاشتم

فروغ
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |