پـای بـنـد قـفـسـم بـاز و پـر بــازم نـیـسـت
سـر گـل دارم و پـروانـه ی پـروازم نـیـسـت
گـل بـه لـبـخند و مرا گریه گرفته ست گـلو
چـون دلـم تـنـگ نـبـاشـد که پر بازم نیست
گـاهـم از نـای دل خـویـش نـوایـی بـرسـان
که جـزیـن نـالـه ی سوز تو دمسازم نیست
در گــلــو مـی شـکـنـد نـالـه ام از رقـت دل
قصه ها هسـت ولی طـاقـت ابـرازم نیست
سـاز هـم بـا نـفـس گـرم تـو آوازی داشــت
بـی تـو دیـگـر سـر سـاز و دل آوازم نـیـست
آه اگــر اشـک مــنــت بــاز نـگـویــد غــم دل
که درین پرده جزین همدم و همرازم نیست
دلـم از مـهـر تـو در تـاب شـد ای مــاه ولـی
چــه کـنـم شـیـوه ی آیینه ی غمازم نیست
بـه گـره بــنــدی آن ابــروی بــاریــک انـدیـش
که به جز روی تو در چشـم نـظر بازم نیست
سـایـه چـون بـاد صـبـا خـسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست
هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت
توسط پیمان| |
