بی قـرار تـوام و در دل تـنـگـم گـلـه هاست
 
آه! بی تاب شدن عادت کـم حوصله هاست
 
 
مـثـل عـکـس رخ مـهـتـاب کـه افـتـاده در آب
 
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
 
 
آسمـان بــا قـفـس تـنـگ چــه فـرقـی دارد؟
 
«بـال» وقـتـی قـفس پر زدن چلچله هاست
 
 
بـی تـو هـر لـحظه مرا بیم فرو ریختن است
 
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
 
 
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
 
و سکوت تو جواب هـمه ی مسئله هـاسـت
 

«فاضل نظری»

 


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |