پروانه

بـه خـارزار جـهـان، گـل بـه دامنم، بـا عـشـق

صـفـاي روي تـو، تـقديم مي كنم، بـا عـشـق

دريـن سـيـاهـي و سـردي بـسـان آتـشـگــاه

هميشه گـرمـم، هميـشه روشـنـم بـا عـشق

هـمـين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد

به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق

به دسـت بـسـتـه ام اي مـهـربـان، نـگاه مكن

كـه بـيـسـتـون را از پـا در افـكـنـدم، بـا عشق

دواي درد بــشــر يــك كــلام بــاشــد و بــس

كـه مـن بـراي تـو فـريـاد مـي زنـم: بـا عـشق

فريدون مشيري

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |