کاش چون پاییز بودم...


کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم


بـرگ‌های آرزوهـایـم یـکـایـک زرد می‌شـد


آفتاب دیدگـانم سـرد می‌شد


آسمان سینه‌ام پردرد می‌شد


ناگهان توفان اندوهی به جـانم چنگ می‌زد


اشک‌هایم همچو باران دامنم را رنگ می‌زد


وه چـه زیـبـا بـود اگـر پـاییز بودم


وحشی و پرشور و رنگ‌آمیز بودم


شاعری در چشم من می‌خواند شعرآسمانی


در کنار قلب عاشق شعله می‌زد


در شرار آتش درد نهانی


نغمۀ من...


همچو آوای نسیم پر شکسته


عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته


پیش رویم چهرۀ تلخ زمستان جوانی


پشت سر آشوب تابستان عشق ناگهانی


سینـه‌ام منزلگـه انـدوه و درد و بـدگـمانی


کاش چون پاییز بودم

  

کاش چون پاییز بودم...

فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |