شعر چشمان تو را شب به سحر میخوانم

غـــم پــنـهـان تو را از دل و جــان مـیـدانم

تـب چشم تــو مـرا گـر ز جـهـان در سـازد

مـی و دل را بـه دیـار غـم و خـون میـرانـم

غـم محضم تو چـــرا ســــوز مرا میکوشی

دل ویـرانــه بـبـیـن بــس کـه تـو را ویـرانـم

پـی چـشمـان تـو مــن شکل قلندر سوزم

همه شـب را به سحـر در غم خود میمانم

مـه من رخ تو مـگیر از دل مـن تـا زین پس

هـمـه عـالم نکند سخره که مـن حـیـرانـم

به نوایی که ز والــــــه شنــوی روی مپیچ

چـه خـیالـی گـل مـن تـا تـو دهـی درمـان
معراج واله

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |