شـده تـا نیمـه ی شـب در بـزنـی، وا نکنند؟
یــا دری را شــده بــا سـر بـزنـی، وا نکنند؟!
پـشـت در، بـیــد بــلـرزی و بـه جایی برسی
کــه تــهِ فـــاجــعــه پـرپـر بــزنـی، وا نکـنند؟!
روی یـک پـلـه، درِ خــانــهی بــیفــرجــامــی
بـتـپـی، قــلــب کـبـوتــر بــزنــی ، وا نـکـنند؟!
تو بدانی که یکی هست که بیطاقت توست
بــاز تــا طـــاقــت آخــر بــزنــی ، وا نـکـنـنـد؟!
خـنـدهای کـردم و گـفتـم : دل من! گریه نکن
تــو اگــر صــد شـب دیـگـر بـزنـی، وا نکـنند!
این در بسته، عزیز دل من! بسته به توست
شـده بــاور کـنـی و در بـزنـی، وا نـکـنـنـد؟!
حسن دلبري
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
احمد شاملو
بازهم شب شد و من ماندم و تکرار غزل
قـلمـی دسـت مـن افـتـاد به اصـرار غزل
مـبـحث هندسه و یـک ورق کـاغـذ و بعد
مـحـور عـشق من و چرخـش پـرگـار غزل
یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد
سـر احـسـاس مـرا بـــر در و دیــوار غزل
دوسـتــت دارم و انـگار مــرا می سنجنـد
لـحـظـه هــا، ثـانـیه هـا باز به معیـار غزل
چشم تو یاد من افتـاد، خـودت می دانی
که کساد است در ایـن مرحله بـازار غزل
غـرق روحـانـیـت عشـق تو هستم اکنون
چـون کـه نـزدیک شـده لحظه افطار غزل
جمله آخر شعرم چـه قشنـگ است قلم
رج بـه رج نـقش تو را بـافـتـه بـر دار غزل!
محمدعلی بهمنی
عشق را تن پوش جانم می کنی
چـتـری از گـل سایبـانـم می کنی
ای صـدای عـشـق در جـان و تنـم
ایـن سـکـوت سـاده و تـنـهـا مـنم
مـن پــر از انـدوه چـشـمـان تــوام
آشـــنـــای دل پـــریــشــان تــوام
آتش عـشق تو در جان من است
عـاشقی معنـای ایمان من است
کـی بـه آرامی صدایم می کنی؟
از غــم دوری رهــایــم می کنی؟
اي كه در عشق و صداقت نوبري
كي مرا با خود از اينجا مي بري؟
منصور دانش
