بازهم شب شد و من ماندم و تکرار غزل

 

قـلمـی دسـت مـن افـتـاد به اصـرار غزل

 

مـبـحث هندسه و یـک ورق کـاغـذ و بعد

 

مـحـور عـشق من و چرخـش پـرگـار غزل

 

یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد

 

سـر احـسـاس مـرا بـــر در و دیــوار غزل

 

دوسـتــت دارم و انـگار مــرا می سنجنـد

 

لـحـظـه هــا، ثـانـیه هـا باز به معیـار غزل

 

چشم تو یاد من افتـاد، خـودت می دانی

 

که کساد است در ایـن مرحله بـازار غزل

 

غـرق روحـانـیـت عشـق تو هستم اکنون

 

چـون کـه نـزدیک شـده لحظه افطار غزل

 

جمله آخر شعرم چـه قشنـگ است قلم

 

رج بـه رج نـقش تو را بـافـتـه بـر دار غزل!

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت توسط پیمان| |