بـا ديـدگـان بـستـه، در تيـرگي رهـايـم
اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟
پـر كـرد سينـهام را فـريـاد بـي شكـيبم
با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم!
شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي
اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم
سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم
بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم
بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم
در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان
بـا بـرگ هـمـزبـانـم، بـا باد هنموايم
آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند
تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم
سيلابههاي درد است رمزي كه مينويسم
خونابههاي رنج است شعري كه ميسرايم
چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي
مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم
اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين
تـا حــال دل بـگـويــد، آواي نـارسـايـم
شبها براي باران گويم حكايت خويش
بـا بـرگهـا بـپـيـونـد تـا بشنوي صدايم
ديدم كه زردرويي از مـن نـميپسندي
من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم
روزي از اين ستمگاه خورشيـدوار بـگذر
تـا بـا تـو هـمـچو شبنم بر آسمان برآيم.
فریدون مشیری
