💕تو را دوست دارم 

 

چون پیچک های پیچیده 

 

در حصار تنگ آغوشم 

 

چون شبدر های صبحگاهی 

 

که شستشو میدهند صورت خورشید را 

 

چون یاس های سپیدی که 

 

به وقت سپیده دم دلبری شان گل میکند 

 

و با عطر پراکنده، مرا مست ..

 

چون نارنج های به بار نشسته 

 

سنگینی می کنند برشاخه های فرود افتاده

 

چون چترهای بی قرار 

 

جستجو می کنند  باران را ،من را،  تو را 

 

و انگشتان در هم فرو رفته مان را ..

 

دوستت دارم چون بوسه های داغ

 

ارام می کند تب سوختنم را

 

دوستت دارم چون بوی خوش چای دارچین  

 

که می پیچد لابلای  شعر های زیبای شاملو 

 

ان وقت که تو خیره در نگاهم 

 

شعر خوانی ات گل می کند.

 

دوستت دارم با میم مالکیت اسمم 

 

که چه بی رحمانه و چه خواستنی 

 

مرا صدا می کنی. و چه دلبرانه 

 

جانم را خریدار می شوی.

 

آذر فراهانی

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

می پرسی: خوبی؟!

 

و تمام دغدغه های جهانم می شود، چطور بگویم

 

"خوبم" که بیشتر به دلت بنشیند!

 

جان دلم

 

من تمام حال خوبم را برای احوال پرسی های تو

 

کنار گذاشته ام...

 

فاطمه صابری نیا

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

همهٔ ما یک نفر را داریم که نداریمش!

 

میدانید چه می‌گویم؟

 

دوستش داریم

 

و با قلبمان می‌خواهیم کنارش باشیم.

 

به یادش بیدار می‌شویم 

 

و شب، قبل از خواب ، به او فکر می‌کنیم.

 

برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو می‌کنیم

 

و دوست داریم سبدِ دلتنگی‌هایش همیشه خالی از

 

دیگران و پر از ما باشد.

 

یک نفر که می‌خواهیم دنیا خالی شود،

 

امّا خودش باشد

 

کنار ما و بی حوصلگی‌های‌مان...

 

این یک نفر همانی است که با ما،

 

ولی بی ماست ...

 

زیور شیبانی

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

امروز دوباره دیدمش ...

 

بعد از ۱۸ سال!

 

تو تاکسی، روی صندلی جلو نشسته بودم.

 

تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا

 

گفت: مستقیم...

 

فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد!

 

راننده چند متر جلوتر توقف کرد.

 

در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آشنا

 

نشست تو ماشین.

 

جرئت این‌که برگردم عقب و نگاهش کنم رو نداشتم.

 

از آینه بغل ماشین نگاه کردم.

 

خودش بود...

 

خشکم زد.

 

توی یه لحظه کوتاه تموم بدنم بی‌حس شد.

 

داشت به بیرون نگاه میکرد.

 

یک لحظه سرش رو چرخوند و نگاهمون توی آینه

 

ماشین به هم برخورد کرد.

 

به سرعت نگاهش رو ازم گرفت.

 

نمیدونم اونم من رو شناخت یا نه...

 

توی تموم مسیر از توی آینه ماشین داشتم نگاهش میکردم.

 

مثل همون موقع‌ها بود.

 

فقط چنتا خط روی پیشونیش اضافه شده بود...

 

کاش هیچ وقت به مقصد نمی‌رسیدیم،

 

همون‌طور که ۱۸ سال پیش نرسیدیم...

 

اما رسیدیم!

 

- آقا، ممنون.

 

پیاده میشیم.

 

ماشین متوقف شد.
 

در ماشین باز شد.
 

در حالی که داشت کرایه‌رو به راننده میداد اسمم

 

رو صدا زد!

 

تموم بدنم یخ کرد.

 

برگشتم...

 

می‌خواستم به اندازه ۱۸ سال دلتنگی،

 

با تموم وجودم بگم "جانم"...

 

اما پسربچه‌ای که از ماشین پیاده شده بود زودتر از

 

من گفت: بله مامان؟!

 

لرزش اشک توی چشمام باعث شد تصویر پسرک

 

رو تار ببینم.

 

نگاهش کردم و بهش لبخند زدم.

 

اونم نگاهم کرد،

 

اونم لبخند زد ... 

 

علیرضا صالحی نژاد

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

قربان مردمک های سرگردان چشم هایت بروم 

 

قربان غم و شادی ات بروم 

 

توچه هستی که جز در تو 

 

آرام نمی گیرم.

فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

یک گنجه‌ای،

 

کشویی،

 

چیزی هم باشد که آدم

 

«چه خوبه که هست»هایش را بگذارد توش؛

 

هر از گاهی که همه‌ی آدم‌ها ناامیدش می‌کنند از بودن،

 

بازش کند،

 

گنجینه‌اش را نگاه کند،

 

دست بکشد،

 

لبخند بِدوَد توی صورتش،

 

کشو را ببندد،

 

یک نفس عمیق بکشد و برگردد به زندگی

 

حسین وحدانی

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

این روزها

 

برای تمام حرفهایی که

 

نزدی و 

 

نمی زنی ...

 

دلتنگم ... !

 

وارش

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

🌸سال نو مبارک

 

🦋من دعایت می کنم به خیر

 

🌸نگاهت می کنم بہ پاکی

 

🦋یادت می کنم بہ خـــوبی 

 

🌸بهترین‌ ها را برایت آرزو دارم

 

🦋الهی کہ 

 

🌸هر جا هستی در آغوش

 

🦋پـر از مهر خـــــــدا باشی

 

الهی آمین

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

بعضی از آدما 

 

خاطرشون یه جور عجیبی دوست داشتنیه

 

گرم دلنشین و به یادموندنی...

 

دقیقا مثل یه آهنگ قدیمی كه

 

وقتی به آخر می رسه

 

دوباره میزنی عقب تا از اول گوش کنی!

 

مث یه رفیق همیشگی...

 

پویا جمشیدی

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

آرزو می کنم یکی باشه که باهم اینجوری باشین:

 

"به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج"

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

یه وقتا با خودم میگم،

کاش گوشایِ آدم قابلیت ضبط صدا داشت

اونوقت میتونستیم صداهایِ آرامش بخش و

دِلنشینی که مارو به زندگی وصل میکنه توش

ذخیره کنیمٌ هرموقع دلمون واسه حسٌ حالِ اون

لحظه تنگ شد بدونِ نیاز به هیچ دستگاهی دوباره

بشنویمِشون، همونقدر واقعی و تاثیرگذار!!

خیلی خوب میشد نه؟!

مثلا الان که شبه و سکوتِ سیاهِش همه جارو پٌر

کرده، دِلم صدایِ دریا میخواد که چِشامو ببندم و

غرقِش بشم، دیروزَم دِلم صدایِ پرنده هایِ امامزاده

رو میخواست، همون موقع که تو ماشین نشسته

بودمٌ بابا داشت هایده گوش میداد.
 

فردا شاید دلم صدای سوختن چوب بخواد یا

شایدم اسپَندایی که عزیزجون واسه بچه هاش

دود میکنه!
 

میدونی این صداهارو فقط گاهی وقتا دوس دارم

اما صدایِ تورو ...
 

نه...نه...حرف تو که باشه ، صدا بس نیست!
 

باید خودت باشی ، تصویرت باشه که وقتی عزیزم

صدام میکنی تو چشات هزارتا عزیزم ببینم و وقتی

تو گوشم میگی دوسم داری عطرِ کاج بشینه رو

هوایی که میخواد زنده نِگَهَم داره ، باید دستات ،

جذرو مَدِ ابروها و صدایِ زَخمیت باشه! 

اصن کاش میشد آدم چشاشو ببنده و یجاهایی رو ،

یه لحظه هایی رو ، یه حس هایی رو برایِ هزارمین

بار تجربه کنه ...!

بعضی وقتا صدا کافی نیست!

 

نازنین عابدین پور

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

کاش می‌شد

 

فکرم را برایت بفرستم

 

که یک روزِ تمام پر از تو بوده است...

 

آلبر کامو

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

دل به یادِخاطراتت می‌نویسد 

 

شب به شب شعر و غزل

 

ترجمانی می‌شود

 

هر بیت آن از بیقراری هایِ دل!!

 

مهناز نجفی

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

غزل بردار، لب تر کن، بنوش از شربت شعرم

 

دلت را مبتلاتر کن به بغض غربت شعرم

 

هوا را بی نفس طی کن، نگاهت را به من بسپار

 

و دستت را کمی بگذار، روی تربت شعرم

 

بخوان در زیر لب آهسته بیت آشنایی را

 

که لبهایت شود شورآفرین ِ خلوت شعرم

 

نه غمگینم نه خوشحالم، نه دلگیرم نه دلشادم

 

فقط شرمنده ام از اشک هایت بابت شعرم

 

سلامت می کنم ای عشق! ای عاشق کُش مغرور

 

به من بد پیله کردی گرچه بوده عادت شعرم

 

زمان تنگ ست و دل تنگ ست و آهوی غزل سرمست

 

گریزی نیست از چنگش، نشو ناراحت شعرم

 

حمید حسینی

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

─┅═༅𖣔𖣔𖣔🕊🦋🕊𖣔𖣔𖣔༅═┅

بدون تو خیالت تخت، دل ویرانه و تنهاست!

 

و می میرد شبی که با مرورت غرق رویاهاست

 

ازین تنهای بیچاره فقط تو مانده و یادت!

 

کسی پرسید نامم را که یادم رفته مدتهاست!

 

تمام کوچه ها حتی خیابانهای بعد از تو 

 

به یادِ خاطراتت غرقِ بیتابیِ جانفرساست

 

به جای خواب، بیدارم! به بیداری گم و گنگم 

 

میان خنده ی تلخم پریشان حالی ام پیداست

 

تصور میکنم هستی، که باشی در کنار من  

 

جنونِ عشق را دریاب این رویای یک لیلاست...

 

برو پشت سرت آبی نمیریزم، همه اشک است!

 

اگر هم مانده ام تنها و بی کس این گناه ماست

 

سمیه تقوی (پرنده شرقی)

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |