در انتهای هر سفر

در آیـیـنـه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

ایــن خــاک تــیــره ایــن زمـیـن

پــاپــوش پــای خــســتــه ام

ایـن سـقـف کـوتـاه آسـمـان

سـرپـوش چـشم بـسته ام

اما خــدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

بـه جـز زمـیـن و آسـمـان


چـیـزی نـمانده است


گم گـشته ام، کجا

نـدیده ای مرا؟
حسین پناهی

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |