پروانه


شب بودوماه واختر و شمع و من و خیال

خواب از سرم به نغمه مـرغی پـریـده بـود

در گـوشـه اتــاق فــرو رفــتــه در سـکوت

رویــای عـمـر رفـتـه مـرا پـیـش دیـده بـود

در عـالـم خـیــال بــه چـشـم آمــدم پــدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

مـوی سـیـاه او شـده بـود انـدکـی سپید

گویی سپـیـده از افـق شـب دمـیـده بـود

یــاد آمــدم کـه در دل شـبـهــا هــزار بــار

دسـت نـوازشـم بـه سر و رو کشیده بود

از خود برون شـدم بـه تـمـاشـای روی او

کی لـذت وصـال بـدیـن حـد رسـیـده بـود

چـون مـحـو شـد خـیـال پــدر از نـظـر مرا

اشکی بـه روی گـونـه زردم چـکـیـده بـود
سهراب سپهری
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |