دسـتِ راســت ات را در دســتِ چـپ ام بـگـذار
شانه ی راست ات را بر شانه ی چپ ام بفشار
و مــیـــدانِ دیـــدِ چــشــمِ چـــپ ام را
با میدانِ دیدِ چشمِ راست ات کامل کن
بگذار در میانِ ما
دســتــهـا و
شانـه هـا و
چشمهایمان
انسانی دیگرگونه بیآفرینند.
انسانِ ما را
دستِ تو آب می دهد،
دسـتِ مـن شـعـر.
انسانِ ما را
شانه ی تو خواب می برد،
شانه ی من بار.
انسانِ ما را چشمِ تو خورشید می شود،
چشمِ من شب...
تو
همواره راست می گویی
راســت مـی خــنــدی
و به راست خواهی رفت.
من
همواره گویشی دیگر
لـبـخـنـدی دیـگـر
و راهی دیگر می جویم
پس
نیمه ی راستینِ انـسـانِ مـان تو
نیمه ی پسینِ انسانِ مان من...
بـگذار
بفشار
و کامل کن
دست ات را در دست ام
شانه ات را بـر شـانـه ات
و چـشم را بـا چـشـم ات،
و انسانِ مان را فراهم کن...
بهروز گلستان
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت
توسط پیمان| |
