روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است. فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: "خدایا! می خواهی که اکنون چه کنم؟" مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود،تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود: مغازه ام سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا شروع به کار خواهم کرد...!!

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |