ای زنــدگــی بـــردار دسـت از امـتـحـانـم

چـیـزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

دلـسـنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر

از آسـمـان دلـخـوش به یک رنگین کمانم

کـوتـاهـی عـمـر گـل از بالا نشینی ست

اکـنـون کـه می بـیـنـنـد خوارم؛ در امـانم

دلـبـسـتـه ی افـلاکـم و پا بسته ی خاک

فـــواره ای بــیــن زمــیــن و آســمـــانــم

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکـنـون نـمـی گـفـتـم بـمـانـم یا نمانم ؟!

قـفـل قـفـس بـاز و قـنـاری هـا هراسان

دل کـنـدن آسـان نیست! آیا می توانم؟!

فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |