پروانه

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت چراغ

و شب ازشب پر شد

من به خود گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود بر خواهد گشت!

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد.

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا باز نگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خون کرده ست دلم با تو هنوز

پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم

آه...!
هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |