گفتی: بـمـان، می خـواستم اما نمی شد

گفتی: بـخـوان بـغض گـلـویـم وا نمی شد

گفتم: که می ترسم من از سحر ِنگاهـت


گفتی: نترس ای خوب ِمن امـا نمی شـد

گفتی: نـگـاهـم کـن بـبـین آهسته دیـدم


راهی نبود از مرز ِمی شـد تـا نـمی شـد

دست ِدلـم پیش ِتـو رو شد آه ای عـشق


راز ِنـگـاهـم کـاشکـی افـشــا نـمی شـد


در ورطه ای از عـشـق وعقل افتاده بـودم

چون عشق ِتو در ظرف ِعقلم جا نمی شد


می خـواسـتـم نـاگـفـتـه هـایـم را بـگـویم

یـا بـغـض مـی آمـد سـراغـم یـا نمی شد


گـفـتـی کـه تــا فـردا خــداحـافـظ ولـی آه


آن شـب نـمـی دانـم چـرا فـردا نمـی شد


عباس سجادی

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |