پروانه

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

بـه ميـهمـانـي گـلهـاي بـاغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است

کـه چشمهاي قشنگش را

بـه عـمـق آبـي دريــاي واژگـون مـي دوخـت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کـسي تنـگ است

کـه همچو کـودک معصـومي

دلش براي دلـم مـي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد

دلـم بـراي کـسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال با من رفت

و در جنوب ترين جـنوب با مـن بـود

کسي که بي من مـانـد

کسي که با من نيست

کـسي کـه. . .

 دگر کافي ست.
حمید مصدق
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |