امـشـب تـمـام خـويش را از غـصـه پرپر ميكنـم
گــلــدان زرد يـــاد را بـــا تـــو مـعــطـر مـيـكـنـم
تـو رفـتـه اي و رفـتنت يك اتفاق سـاده نـيست
نــاچــار ايــن پــرواز را ايـن بــار بــاور مـيـكــنــم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش مــن
بــه احـتـرام رجـعـتـت مــن نـاز کـمتـر مي کنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شـب بــراي خـلـوتـت يــك فـكـر ديگر ميكنم
صـحـن نـگـاهـت را بــه روي اشـتـيـاقـم بــاز کن
مـن هـم ضـريــح عـشـق را غـرق کبوتر ميكنـم
شعريست بـاغ چـشـم تـو غـرق سكوت و آرزو
يك روز مــن ايـن شـعــر را تــا آخـر از بر ميـكنم
گـر چه شكستي عـهـد را مثـل غرور تــرد مـن
امـا چـنـان ديـوانـه ام که بـا غـمـت سـر ميكنم
زيبــا خـدا پـشـت و پـنـاه چـشـمهاي عاشقت
بـا اشـك و تكـرار و دعــا راه تــو را تــر مـيـكنـم
«مریم حیدر زاده»
