به هر دلیلِ ندانمی!

 

شاید، همین حالا که یادش در تو می وزد، دارد دیر می شود ...

 

از کجا معلوم،شاید قرارِ خدا به بردن آنهاییست

 

که زیادی دلواپسشان میشویم

 

شاید خدا دارد نگرانی ها را کم می کند!

 

اما سهم ما چیست؟

 

شاید پرسیدن ها و دیدن ها و دوست داشتن ها،

 

شاید ما باید خیالِ خدا را راحت

 

کنیم که جایی برای نگرانی نیست ...

 

ما اینجا حواسمان به هم هست!

 

تو سایه کن تا ما در آن نفسی تازه کنیم ...

 

نمیدانم شاید!

 

الهی نگران کسی نشوی، نشوم، نشویم!

صابر ابر

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۸ساعت توسط پیمان| |

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.
 

چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
 

و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند،

 

تنهایی تو کامل می شود.
 

عباس معروفی
کتاب سمفونی مردگان

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت توسط پیمان| |
روزی مردی از خدا دو چیز درخواست نمود: یک گل و یک پروانه، امّا چیزی که خدا در عوض به او بخشید، یک کاکتوس بود و یک کرم.
مرد غمگین شد. او نمی توانست درک کند که چرا درخواستش به درستی اجابت نشده. با خود اندیشید: خب، خدا بندگان زیادی دارد که باید به همه ی آنها توجّه کند و مراقب شان باشد و تصمیم گرفت که دیگر در این باره سؤالی نپرسد. بعد از مدتی مرد تصمیم گرفت به سراغ همان چیز هایی برود که از خدا خواسته بود و حالا به کلی فراموش شان کرده بود. در کمال ناباوری مشاهده کرد که از آن کاکتوس زشت و پر از خاک، گلی بسیار زیبا روئیده است و آن کرم زشت به پروانه ای زیبا تبدیل شده است.
خدا همیشه کارها را به بهترین نحو انجام می دهد. راه خدا همواره بهترین راه است، اگر چه به نظر ما غلط بیاید. اگر از خدا چیزی خواستید و چیز دیگری دریافت کردید، به او اعتماد کنید. مطمئن باشید آنچه را که نیاز دارید، همواره در مناسب ترین زمان به شما می بخشد.
آنچه می خواهید، همیشه آن چیزی نیست که نیاز دارید! خدا هیچگاه به درخواست های ما بی توجّهی نمی کند، پس بدون هیچ شک و تردید یا گله و شکایتی به او روی آورید
خداوند بهترین چیز ها را به کسانی می بخشد که انتخاب ها را به او واگذار می کنند.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت توسط پیمان| |
  یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت  و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش.به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می مونه!یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم.
اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم. حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه. درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه … و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست …
و این تفاوت عشـق است با ازدواج …
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت توسط پیمان| |
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود که عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
۱- روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‌ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می‌رساند و می‌فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |
  پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید:
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.
صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند
اسم این دست خداست.
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.
صفت دوم:
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود.
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.
صفت پنجم:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |

پروانه

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.

دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.

به نزدیک حمامی رفت و گفت: کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و… حمامی گفت: این نیز بگذرد.

یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد.

مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد.

دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است.

به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای، حمامی گفت: این نیز بگذرد.

مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟

چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود.

مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.

مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد.

مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی که باید بگذرد؟

ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.

مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این نیز بگذرد.

 

هم موسم بهــار طرب خیــز بگـــذرد

هم فـصــل نـامـلایـم پـایــیــز بگـــذرد

گـر نـامـلایـمـی بـه تــو کــرد از قـضــا

خـود را مـسـاز رنجه که این نیز بگذرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |

پروانه

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت: من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من.  پدر جا خورده و دوباره پرسید: من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من. پدر بغض کرد و دوباره پرسید: من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من. پدر از جا بلند شد چند قدم با ناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید: من قویترم یا تو؟ پسرگفت: تو... پدر گفت: چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم؟ پسر گفت: نه، آن سه باری که گفتم من از تو قویترم، چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود، اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |

پروانه

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست‌هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی‌یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

می‌توانی او را مـادر صدا کنی.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |

پروانه

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمیگردند، بلكه در دل حس می شوند.
پس از سالها زندگی مشترك، همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولی مطمئن است كه این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری كه همسرم از من میخواست كه با او بیرون بروم مادرم بود كه 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود كه یك تماس تلفنی شبانه و یا یك دعوت غیر منتظره را نشانه یك خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از كمی تامل گفت: كه او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از كار وقتی برای بردنش میرفتم كمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم كه او هم كمی عصبی بود كتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع كرده بود و لباسی را پوشیده بود كه در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم كه هر چند لوكس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینكه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاكی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید كه وقتی من كوچك بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود كه منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسیده كه تو استراحت كنی و بگذاری كه من این لطف را در حق تو بكنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم كه سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید كه آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه كه میتوانستم تصور كنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یك حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاری كنم. كمی بعد پاكتی حاوی كپی رسیدی از رستورانی كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم كه آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت كرده ام یكی برای تو و یكی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید كه آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود كه دریافتم چقدر اهمیت دارد كه بموقع به عزیزانمان بگوئیم كه دوستشان داریم و زمانی كه شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی كه شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید؛ زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود. این متن را برای همه كسانی كه والدینی مسن دارند بفرستید. به یك كودك، بالغ و یا هركس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست.
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌ با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است..
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده، اما امروز يك هديه است
کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست
شاد کردن است

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت: ...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای.
مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت: برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد، اما...گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است، اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کنیم که همیشه اولین شانس را دریابیم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت.
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.
وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند می خواستم. آخه، آخه فردا تولد پدرم هست... .
- به به. مبارک باشه. چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت.
- فرقی نداره. فقط ...، فقط دردش کم باشه!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم!

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند: شیشه

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص

خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت

برداری،

تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند؛ داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید، دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید: آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
در تحفةالاخوان حکایت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد می جست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله بسیار خشمناک مى شد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزى کیسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت: او را نگاه بدارد!
زن کیسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» آن را در پارچه اى پیچید وگفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسم الله گفت. فرداى آن روز شوهرش کیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده کند. پس از انداختن کیسه در دریا به دکان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد که بفروشد. مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد که آن زن غذایى از براى شب او طبخ کند.
چون زن شکم یکى از آن ماهیان را پاره نمود کیسه را در میان شکم او دید! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت. چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند. آنگاه مرد گفت: کیسه زر را که نزدت به امانت گذاشتم بیاور.
آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت: و آن را در پیش شوهرش گذاشت. شوهرش از مشاهده کیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |



در میان بنى اسراییل، شخصى كشته شد كه قاتل او معلوم نبود، خداوند وحى فرستاد كه گاوى را با صفات مخصوصى كشته، یكى از اعضاى او را بر بدن مقتول بزنند تا او خبر از قاتل خود دهد.
آن گاو نزد جوانى از بنى اسراییل بود كه خداوند به این جوان عنایت كرد و صلوات را به او تعلیم داده بود.
آن جوان در خواب دید كه به او امر شد كه گاوش را نفروشد،مگر به امر مادرش. آن جوان از خواب برخاست،ب نى اسراییل نزد او آمدند تا گاو را از او بخرند، مادر جوان گفت:ب ایــد پوست این گاو را پـــر از طلا كنید تا آن را به شما بفروشیم. آنها راضى شده، گاو را خریدند، سپس او را كشته و یكى از عضوهاى بدنش را بر پیكره مرده زدند. آن مرده زنده شد و خبر داد كه قاتل او پسر عمویش است.
بنى اسراییل گفتند: نمى‌دانیم كه كدام عجیب‌تر است: زنده شدن این جوان یا ثروتمند شدن این مرد.
خداوند به حضرت موسى(علیه السلام) وحى كرد كه:
به بنى اسراییل بگو كه اگر مى‌خواهند زندگى دنیایى آنها نیكو گردد و در آخـرت نیز بهشت نصیب آنها گردد، ذكرى را بگویند كه این جوان بدان تمسك جست و آن
صلوات بر محمد و آل محمد علیهم السلام مى‌باشد.
آن جوان به موسى (علیه السلام) گفت: من چگونه این اموال را از شر حسودانم و دشمنانم حفظ نمایم؟
موسى گفت:بر اموالت صلوات بر محمد و اهل بیت طاهرینش بفرست تا خداوند ضـرر هر دشمن و حسودى را از تـو دفع نماید.
بنى اسراییل نزد موسى آمدند و گفتند:ما همه اموال خود را به این جوان بخشیدیم، دعایى كن كه خداوند نیز به ما روزى گسترده عنایت فرماید.
موسى گفت: شما نیز به انوار مقدس اهل بیت توسل جویید و بر محمد و اهل بیت او صلوات بفرستید. آنها نیز چنین كردند، سپس حق تعالى وحى فرستاد به موسى(علیه السلام) كه: در فلان خرابه هزاران دینار طلا وجود دارد، آن را میان خود قسمت نمایید.
این فراوانى مال، به سبب بركت صلوات بر محمد و اهل بیت او حاصل شد.
منبع: آثار و بركات صلوات در دنیا، برزخ و قیامت، عباس عزیزى.

نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
سایه ها هر لحظه بیشتر می شدند اما پسرک هنوز مشغول فروختن فرفره ها بود. باد درحال وزیدن بود و پره های فرفره ها که در دست پسرک بودند با سرعت می چرخیدند. پیاده رو شلوغ و پر رفت و آمد بود. پسرک تقریبا تمام فرفره ها را فروخته بود. یک فرفره که از همه کوچکتر بود در دستش باقی مانده بود. کسی فرفره کوچک را نمی خرید. آن را خواهر کوچکش درست کرده بود. به او گفته بود: «بیا داداشی، اینم سهم من.» دیگر سایه ای نبود. شب شده بود. پسرک با فرفره کوچک به سمت خانه رفت. در راه دختر کوچکی را دید که به همراه مادرش در کنار دکان اسباب بازی فروشی ایستاده است. مادر دست دختر را به زور می کشید و او به بهانه اسباب بازی ها گریه می کرد. پسرک آخرین فرفره را به دختر کوچولو داد و به سمت خانه اش حرکت کرد. دختر کوچولو دست از بهانه گیری و گریه برداشت و با لبخندی به همراه مادرش رفت. پسرک در راه با خود فکر کرد که جواب خواهرش را چه بدهد. توانسته بود فرفره ای را که سهم او بود بفروشد. با همین افکار به خانه رسید. خواهر کوچکش در را برای او باز کرد و بلافاصله پرسید: «سهم من چی شد، فروختیش؟ » - « نه سهم تو روبخشیدم، بخشیدم به یه دختر کوچولوی خوشگل عین خودت.» خواهر کوچولو لبخندی زد و گفت: «من فرفره رو برای اون درست کرده بودم. مال خودش بود.»

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفشهای قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم”دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت صد نفر زخم بشه تا… و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:
نه… خدا
نکنه… اصلآ کفش نمی خوام

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم درپاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!
مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند! زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين؛
در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسن.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

دونه هاي برف هنوز به سطح چايي داغش نرسده، آب مي شد. آنقدر صبور بود که دوست داشت چاييش رو با همون دونه هاي برف خنک کنه. ديگه براي دست فروش دوره گرد شده بود عادت، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ي محمدي کنار تير چراغ برق ببينه. سارا عادت داشت تو پاييز و زمستون هميشه بعد از مدرسه چايي بخره و در حالي که به گلدسته هاي مسجد نگاه مي کرد، اون رو با آرامش بخوره. پيرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت. هميشه وقتي سارا رو از دور مي ديد زود تر از رسيدن سارا به چرخش، چايي رو براي اون آماده مي کرد. سارا معدل بالايي داشت سال سوم دبيرستان بود، رشته ي رياضي. از يه خانواده متوسط، هميشه دختر تو داري بود، کمتر با کسي حرف ميزد. هيچ کس غير از خودش و خدا نمي دونست تو دل سارا چي ميگذره. سارا دختري زيبا بود. صورتي کشيده و لاغر اندام. ساده و شيک پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولي از چادر بدش مي اومد. بعضي ها فکر مي کردن اون ديوونست. اما تو دل ساراي داستان ما غوغايي به پا بود. هميشه يه حس بد باهاش بود. خيلي صبور بود... دوست داشت با صبوريش مبارزه کنه، اما... شب ها که رو تختش دراز مي کشيد قبل از خواب، دفتر خاطراتشو ورق ميزد... هميشه با ديدن صفحه هاي دفترش تو دلش ترس به وجود ميومد. آخه ساراي داستان ما عاشق بود. عاشق کسي که سالها اون رو ميشناخت... هم بازي دوران بچه گيش بود. امير، کلمه اي بود که هميشه تو ذهنش تازگي داشت. سالي 3 يا 4 بار بيشتر اون رو نميديد. امير پسر دايي سارا بود. امير پسري خوشگل و خوش هيکل؛ بدني تو پُر، صورتي مهربون و صدايي زيبا داشت، او يک سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امير، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتي چشمش به تاريخ ثبت شده پايين خاطراتش مي افتاد، هول مي کرد. آخه سارا 5 سال بود که عاشق امير بود. اما حيف که اين دل صاف و ساده ي اون اجازه نمي داد که اين موضوع رو با کسي، حتي خود امير، بيان کنه. 13 بدر هر سال امير با خانواده ي خود و خانواده ي عمه با هم بودن. هر وقت سارا تصميم مي گرفت که موضوع رو به امير بگه، مسئله اي پيش مي اومد. امير اصلا تو فکر اين چيزها نبود. هميشه با سارا شوخي مي کرد. با هم بازي مي کردن. سارا بيشتر موقع ها از خدا مي خواست که تو دل امير اين موضوع رو بندازه ... اما دعا هاي اون به نتيجه نمي رسي... يک روز عزمش رو جزم کرد ... با خودش فکر کرد... ساعتها کنار تختش نشسته بود... و به گلي که 13 بدر سال پيش امير بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه مي کرد. يک آن يه فکر به سرش زد... کاغذ برداشت... 2 بيت شعر عاشقانه نوشت... با يه مجله معتبر تماس گرفت تمام کارها رو انجام داد تا 2 بيت شعرش رو از طريق مجله تقديم کنه به پسر داييش امير. با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سير تا پياز براش تعريف کرد... و بهش گفت که به امير بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمي گنجيد ... وقتي از مدرسه بر مي گشت يدونه چايي رو که مي خريد نصفه مي خورد و با عجله مي رفت! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر کرده بود از شعر و خاطره که تو هر صفحه اش بجاي کلمه امير از کلمه ي (اون) استفاده کرده بود چون مي ترسيد مادرش رازش رو بفهمه. خونه ي امير... ... تلفن زنگ ميزنه ... اون يکي دختر عمه ي امير هست (دختر خاله سارا) امير رو متقاعد مي کنه که مجله رو بخره... اما امير سِمج ميشه... دختر عمه مجبور ميشه راز چند ساله ي دختر خالش سارا رو براي پسر داييش تعريف کنه... امير مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختي پايين ميده... عرق سرد رو پيشونيش موج ميزنه... تمام رفتار هايي رو که با سارا انجام داده بود رو براي چند ثانيه مثل باد از ذهنش عبور مي ده... متوجه ميشه که با کاراش آتيش عشق سارا رو زياد مي کرده بدون اينکه خودش متوجه بشه. امير کارش ميکس تصاوير بود... هميشه روي عکس هاي جديدش آهنگ هاي قشنگ مي گذاشت... حتي اين آخرها يه کليپ ويدويي از خودش تهيه کرده بود ... امير تازه فهميده بود که چرا وقتي سارا مياد پيشش، همش ميگه من از آهنگ هايي که ميگذاري رو ميکسات خوشم مياد...!!! امير از اون روز فکرش تغيير ميکنه... اما چه فايده... هر چقدر با خودش فکر کرد که شايد بتونه يه حس جديد به سارا پيدا کنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گي نگاش ميکرد... اما سارا بزرگ شده بود ... براي خودش خانومي بود... امير نتونست با خودش کنار بياد... تصميمش رو گرفته بود. ته دل امير مي گفت که سارا رو دوست داره ... اون هم نه کم، خيلي زياد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمين تا آسمون فرق مي کرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسيد. سارا خوشحال از اينکه باز ميتونه صورت ناز امير رو ببينه... تو پوست خودش نمي گنجيد. با تمام خوش گذروني هاي 13 بدر ... اون روز به پايان رسيده بود. (سارا نمي دونست که امير ماجراي عاشق شدنش رو ميدونه) اما امير مي دونست و به روي خودش نياورد. شب فرا رسيده بود... ماشين پدر امير جا براي نشستن نداشت. امير از اينکه يه فرصت خوب پيدا کرده تا با سارا صحبت کنه خوشحال بود. امير و سارا پشت ماشين دو نفري تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امير طبق شوخي هاي هميشگيش دست سارا رو گذاشت رو زانوي خودش، و يه عکس از ناخون هاي سارا گرفت. وقتي امير اين حرکت رو انجام داد براي اولين بار تو دلش خالي شد... قلبش شروع کرد به تپش شديد... ياد حرفاي پشت تلفن اون يکي دختر عمه اش افتاد... هوا خنک بود... اما امير خيس عرق. امير اينبار دستش رو گذاشت رو دست سارا (دست سارا هنوز رو زانوهاي امير بود) دوباره عکس گرفت... سارا که هميشه با بوي تن امير دست و پاشو گم مي کرد... اينبار از گرماي وجود امير که از دستهاش به دستش مي رسيد هيجان زده شده بود. قلب کوچولوي سارا مثل گنجيشک داشت به سرعت مي تپيد. امير ديگه دستش رو از رو دست سارا جدا نکرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش مي کرد. دستاي هردوشون خيس عرق بود... سکوتي سنگين فضاي ماشين رو پر کرده بود... باد خنکي که از پنجره ي ماشين به صورت اين دو ميزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در مي اورد. ناگهان امير به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صداي گرمش به سارا گفت: منو دوست داري؟ سارا با شنيدن اين جمله شُکه شده بود... امير دوباره پرسيد... منو دوست داري... سارا که داشت به سکوت بي آلايش جاده نگاه مي کرد ديگه نمي تونست جلوي بغضِشو بگيره... لبهاشو ميون دندوناش گذاشته بود صداي فريادِ بغضش رو با فشار دندوناش، رو لباهش، خالي مي کرد، ... برگشت... به صورت امير نگاه کرد... اشکاش دونه دونه از گونه هاش جاري بود... هيچ حرکتي انجام نميداد... ميترسيد فرياد بزنه ... صداي حِق حِقشو مي شد شنيد... لباشو از بين دندوناش آزاد کرد چشماشو بست ... نگاه امير به لباش افتاد... از رو لباش خون ميومد... امير هنوز نمي دونست عشق بود يا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امير دست سارا رو ول کرد... سارا باز نتونست جلوي خودش رو بگيره ... و شروع به گريه کرد ... سارا نيمي خواست کسي متوجه گريه کردنش بشه... سکوت پاسخ اون دو بود... سکوت... سکوت... سکوت... 1 هفته بعد امير ديگه مي دونست که واقعا عاشق سارا شده... موضوع رو با مادرش درميون گذاشت. مادر قبول کرد. مادرش، سارا رو خيلي دوست داشت و زود قضيه خواستگاري رو راه انداخت. قرار عقد کنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازي امير. .... سارا وارد دوره پيش دانشگاهي شد... هميشه خوشحال بود، اما يه ترس هميشگي باحاش بود... همش فکر ميکرد امير رو از دست ميده ... اما وقتي به درگاه خداوند گريه مي کرد کمي آروم مي شد. 84/8/18 امير به سربازي رفت. روزهاي پر نشاطي براي سارا بود. مادر پدر امير خونه ي خودشون رو نزديک مدرسه ي سارا ينا بردن... و در اون جا يک خونه رهن کردن. روز هاي سرد زمستون نزديک شد... دي ماه فرا رسيد ... خدمت امير عاشق شده ي ما کنار مرز افغانستان بود. با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ي عجيبي فرا گرفت. اين دل شوره وقتي بيشتر مي شد که از کنار چرخ پيرمرد مهربون رد مي شد. اما با خريدن يک عدد چايي و خوردن اون کمي آروم مي شد. اواسط دي ماه بود ... سارا خيلي دل تنگ شده بود... نمي دونست چرا از اين زمستون بدش مياد...هميشه دلهره داشت تا اين که رسيد به شب که اصلا خوابش نبرد و تا صبح بيدار بود... او منتظر بود... منتظر امير.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امير از ذهنش بيرون نمي رفت... آخه امير قرار بود بياد مرخصي.سارا خيلي دلشوره داشت... تا حدي دلهره و دلشوره ي اون زياد شده بود که سر کلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات کلاس بکندي مي گذشت... و آخرين زنگ کلاس به گوش سارا رسيد... کيف و کتابش رو به سرعت جمع کرد...برف زمستوني زمين رو سفيد پوش کرده بود. از مدرسه خارج شد، اين آخرين بار بود که صداي خداحافظي سارا تو مدرسه مي پيچيد. به طرف پير مرد مهربون رفت... پير مرد لبخند هميشگيش به لباش نبود .. برف به شدت مي باريد. برف رو سپيدي موي صورت پير مرد يخ زده بود... موژه هاي سارا با رنگ برف التهاب قشنگي رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پير مرد سلام داد... جوابي نشنيد... پير مرد چاي رو به او تعارف زد... اين آخرين چايي بود که پير مرد مي فروخت ... سارا پرسيد: پدر جان چرا ناراحتي؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هواي سرد از گرما داشت احساس خفگي مي کرد. پير مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود. پسرم رو فرستادم سربازي اما... صداي پير مرد مي لرزيد... قلب سارا از شدت تپشهاي فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسيد: اما چي... ؟ پيرمرد مي خواست بگه... اشک چشمهاي پير مرد جاري شد...اشک هاي اون يخ هاي روي موهاي سفيد صورتش رو آب مي کرد و به طرف پايين سرازير مي شد... سارا به زحمت روي پاش ايستاده بود... اين دفعه با صدايي لرزان دوباره پرسيد: پدر جان مگه چي شده؟ پير مرد جواب داد... شهيد شد.... سارا باشنيدن اين کلمه به تير چراغ برق تکيه داد هنوز چايي تو دستش بود... پير مرد يه عکس بهش نشون داد... گفت: اين پسر منه... سارا با نگاه اول به عکس پسرش ... ديگه جرأت نکرد به فرد کناريش نگاه کنه ... دلشوره ي سارا خيلي زياد شده بود... عکس رو بر گردوند... مي خواست گريه کنه...دوست داشت داد بزنه... که اي خدا...نکنه امير من... خدا جون امير من... خداي مهربون امير من.... اي خدا من امير رو دوست دارم... از من نگيريش... من طاقت ندارم... خدا جون مي دونم چقدر بزرگي... پير مرد بدون گرفتن پول از سارا به راه افتاد... سارا تو دلش دعا مي کرد... به خدا التماس مي کرد... انگار مي دونست چه اتفاقي افتاده ... دست و پاهاش خيلي مي لرزيد... خدا رو به همون برفش قسم داد... سارا چشم هاشو بست... امير رو حس ميکرد... صورتش رو، رو به آسمون کرد... همون فرشته هاي توي اتاقش رو ديد. فرشتها براش دست ميزدن... اشک سارا روي گونه هاش که از سرما سرخ شده بودن سرازير شده بود ... بوي امير رو حس کرد... اما احساس خوبي نبود... اون حس عجيب بهش دست داد... امير رو نزديک خودش احساس ميکرد... بوي گل هاي رز سفيد و قرمز که براش خيلي آشنا بود دوباره به مشامش رسيد... اما چند لحظه طول نکشيد ... آروم چشمهاشو باز کرد... خودش رو ميون برف ها ديد... خبري از پير مرد نبود. انگار خواب ميديد... دوست داشت از اون محلکه فرار کنه... اما يه صدا آشنا به گوشش رسيد... صدايي که خيلي دوست داشت... صدايي که سالها به يادش زندگي کرده بود... صداي امير بود ... اما به دور و برش نگاه کرد... کسي نبود... صدا بهش مي گفت بيا... بيا... سارا با من بيا... منتظرتم...بيا... سارا با چشمهايي گريان شروع به دويدن کرد ... دوست داشت چايي توي دستش رو براي امير ببره... همين طور مي دويد... کوچه ي دوم رو پيچيد... با چشماني پُر از اشک ، دوان دوان وارد کوچه شد... ناگهان ايستاد... سيل جمعيت رو ديد که با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ي جديد اميرينا در حال حرکت بودن... دونه هاي برف... سطح چايي يخ زده اش رو پُر کردن... چايي از دستش افتاد... ديگه سارا متوجه شده بود که دلشوره و دل نگراني تمام اين سالها به خاطر چي بود... بغض گلويش رو داشت ميفشرد ... اشکهاي چشمش مجال ديدن نميداد... به زانو روي برف ها نشست و به خدا گفت: خيلي بي رحمي... خيلي نامردي... تو هيچ کس رو دوست نداري... هيچ کس... آخه چرا... چرا امير من... مگه ما مثل همه دل نداشتيم... مگه تو نديدي ما عاشق بوديم... چرا زندگيمون رو خراب کردي... اي خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هايي که يک روز با عشق به صورت امير نگاه مي کرد همون چشم هايي که يک روز براي پاسخ به عشقش، گريه کرد... آروم چشم ها رو بست، رو برف ها دراز کشد... يه حس خوب پيدا کرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف هاي دورش شروع به آب شدن کردن، آروم آروم گل هاي رز و سفيد کنارش شروع به رشد کردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا ديگه اون دلهره رو نداشت... يه حس عجيب داشت... چشمهاشو باز کرد يه جفت کفش جلوش ديد... بلند شد... نشست ... يه مرد چونه اش رو گرفت و بلند کرد... سارا نگاه کرد... بغض ديرينش ترکيد... هم مي خنديد هم گريه ميکرد... اون مرد امير بود... بغلش کرد... بعد از دقايقي دست هم ديگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن کردن... سارا به روبرو نگاه کرد پير مرد رو ديد کنار پسرش ايستاده... پير مرد دوباره مي خنديد... امير به سارا با عشق تمام نگاه کرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوي آسمان پرواز کردند... دو بيت شعر سارا هيچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقي سارا با اون بودن تا اينکه... عروسي سارا و امير با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد... خداوند هديه ي خودش رو تقديم اونا کرده بود...


نبستـه ام بـه کس دل،
نبسته کس به من دل،
چو تخـتـه پـاره بـر مـوج
رهــا رهــا رهــايــم....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزدخردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجازندگی می‌کرد...به جای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری درآن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع واقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود... خردمند با اینو آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد!خردمند با دقت به سخنان مردجوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که راز خوشبختی رابرایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!! مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از اوپرسید: آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟ وان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند! خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد. مردجوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌هابود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری درجای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزدخردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت مرد خردمندبه او گفت: راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.

نوشته شده در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟… پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳). او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگه من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد “۴″….. نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد “۳″؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد “۴″!!!خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم”

نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار بنویسند .دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته ها را جمع آوری کرد. با آنکه همه یکی نبودند، اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، دیوار بزرگ چین، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سنت پیتر و... . در میان نوشته ها کاغذ سفیدی به چشم می خورد. معلم پرسید: «این کاغذ سفید مال چه کسی است؟» یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید«دخترم تو چرا چیزی ننوشتی؟ »دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.! در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم و به سادگی از کنارشان عبور می کنیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تميز نيست. انگار نمي‌داند چطور لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت. هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |


مردی از بایزید بسطامی پرسید و گفت: هرگز چیزی حجاب عارف و پروردگار تواند شد؟ بایزید گفت: ای بیچاره آنکه خود حجاب خویشتن است، چه چیزی حجاب او خواهد شد؟ و گفت:زاهد راستین آن است که چون در او بنگری هیبت او تو را بگیرد و چون از او جدا شوی، کار او بر تو سهل آید و عارف آنست که چون در او بنگری هیبت او تو را بگیرد و چون ازو جدا شوی همچنان در هیبت او باشی و گفت:خوشا کسی که او را یک همت است و دل خویش را بدانچه چشمانشان می بیند و گوش هاشان می شنود مشغول نمی کند. هر که خدای را شناخت، از هر چه او را از حق بازدارد، کناره گیرد. بایزید گفت :نزد عاشقان، بهشت را حظی نیست، که اهالی عشق، به خاطر عشق خویش از بهشت، در حجاب اند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |
یه روز عشق و دیوونگی ومحبت وفضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن نوبت به دیوونگی رسید همه رو پیدا کرد اما هرچه گشت از عشق خبری نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و فرو کرد تو بوته گل سرخ صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغ عشق رفتند دیدند چشماش کور شده دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه

و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت توسط پیمان| |