پروانه

بـازم نـگـاه حـسرت، به سمت آسموناست

به چشمک ستاره، تو شهر کهکشونـاسـت

پـرنـده هـای خـسـتـه، امـشـبـو بـی قـرارن

واسه دلای عاشق، شب، شب آرزوهاست

امشبو هر جا هستی، بـیـا و مـهـربون باش

با پیچکـای زخـمـی، یـه ذره هـمزبـون بـاش

واسه چـشای قـرمــز، از تــه دل دعــا کــن

رو بــرگ غـم گـرفـته، بـبـار و آسمـون بـاش

امـشـبـو تـا سـپـیـده، بــغـضـو نـذار بـمـیـره

اشکاتو غیر مهتاب، هـیـچـکـی نـذار بـبـیـنه

اگـه سـتـاره هـارو، رو گـونه هات مـیـبـینی

امشبو مطمئن باش، بارون میخـواد بـگـیـره

بـه فـکـر آدمـای، خـسـتـه و آسـمـون جــل

بـه یـاد بــچـه هــای، یـتـیـم و بـی تـحـمـل

بـه خـاطر کـسـی کـه، قـبـری هـنـوز نـداره

با شاخه های دستـات، بزن به آسمـون پـل

امشبو تـا هـمـیـشـه، منتظرش می مونیـم

واسـه طـلـوع سـبزش، شعر خدا میخونیـم

تــو آسـمـون کـرکـس، مـشکـله زنده بودن

تـا شهـر صبح رفتن، سخته ولی می تونیم

بـازم نـگـاه پـیـرم، بــه سـمـت آسموناست

دسـتـای پـینه بسته، مثل همیشه بالاست

هـوای قـلـبـم ابــری، دلــم گـرفـتـه امـشب

وای که چه بیقرارم، شب، شب آرزوهاست
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |