می شنوم

 

خیلی بلند

 

...

نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

ﻣﻦ ﻫﻨوز

 

ﮔﺎﻫﯽ

 

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ

 

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ

 

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﻢ..

 

ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

 

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ

 

ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ

 

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...

ناظم حکمت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

بگو چگونه بمیرمت

 

که اینگونه در من نفس میکشی ...؟!

 

بگو چگونه وابسته بودنت نباشم

 

که اینگونه زندگی ام را با من قدم میزنی

 

و خنده ات را 

 

بیخ گوشم جا میگذاری ...؟

 

بگو چگونه در تو حبس نباشم

 

که اینگونه در من جاری هستی ؟!

 

تو بگو چگونه بدون تو زندگی کنم

 

که اینگونه با تو حالم خوب است ؟!

 

هیچکس نخواهد فهمید

 

در زندگی هر آدمی 

 

کسی هست که 

 

دوست داشتنی ترین پنهانِ دنیاست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

جانِ تو و جانِ دلم نیمه ی پنهانِ دلم

 

من کران تا کران آمدم بی نشان

 

یک نشانه بفرست

 

گر زِ من کردی یاد بوسه ای دستِ باد

 

عاشقانه بفرست عاشقانه بفرست

 

رفتی و خزان شد گریه بی امان شد

 

دل زِ هر چه ترسید عاقبت همان شد

 

غیرِ مردنم نیست دلخوشی نگارا

 

دلخوشِ توام که میکشی تو ما را

 

از من به غیر از خبری چیزی نمانده ببری

 

دگر چه خواهی؟ به قصد جانِ من بیا

 

ولی بیا بکش مرا به هر گناهی

 

رفتی و خزان شد گریه بی امان شد

 

دل زِ هر چه ترسید عاقبت همان شد

 

غیرِ مردنم نیست دلخوشی نگارا

 

امیرحسین افتخاری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

میدونم که هستی

 

میدونم ...

 

اما سکوت میکنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |

به تو گفته بودم ز من بگذری

 

روم در پی عشق ویرانگری

 

گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی

 

به تو گفته بودم که دستم بگیر

 

کنار دلم باش و با من بمیر

 

گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی

 

گفته بودم که آرامشم میرود

 

نقطه ی امن آسایشم میرود

 

گفتم تا بدانی

 

گفته بودم نرو خواهشا میشود

 

پیش من باشی سازشم میشود

 

گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی

 

تو را دیدمت بعد عمری سلام،

 

ببین اشک شوقی که ریزد مدام

 

ماندن یا نماندن

 

به پای تو ماندم یا نماندن

 

آمدی جانم به قربانت ولی

 

حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

 

افتاده ام از پا چرا

 

گفته بودم که آرامشم میرود

 

نقطه ی امن آسایشم میرود

 

گفتم تا بدانی

 

گفته بودم نرو خواهشا میشود

 

پیش من باشی سازشم میشود

 

گفتم تا بدانی به تو گفتم تا بمانی

 

شاعر: حسام جعفری

خواننده حمید هیراد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |