و هر سازی که می بینم بدآهنگ ست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی بازگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟
...
تو دانی این سفر هرگز بسوی آسمان ها نیست
سوی اینها و آنها نیست
بسوی پهندشت بی خداوندیست
...
بسوی سرزمین هائی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خونِ نشاطِ زنده ی بیدار.
نه این خونی که دارم،پیر و سرد و تیره و بیمار.
...
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید
بدانجائی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر.
...
به آنجایی که می گویند
چو گل روئیده شهری روشن از دریای تردامان
و در آن چشم هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید:
«چرا بر خویشتن هموار باید کرد،رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذی روید؟»
...
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
...
بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی که نه کِشته،نِروده.
بسوی سرزمین هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست.
...
بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم.
اخوان ثالث
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت
توسط پیمان| |
