عمری به هر کوی و گذر گشتم کـه پیـدایـت کنم

اکـنـون کـه پـیـدا کرده ام بنشین تـمـاشـایـت کنم

الـمـاس اشـك شـوق را تاجی بـه گیـسویـت نهم

گـل هـای بـاغ شــعــر را زیــب ســرا پـایـت كـنـم

بنشین كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر

هـر لـحـظـه خـود را مست تـر از روی زیبایت كـنم

بنشینم و بنشـانمت آنسـان كـه خـواهـم خوانمت

وین جـان بر لـب مـانده را مـهـمـان لـبـهـایـت كنم

بوسم تـو را بـا هـر نفس ای بخت دور از دسترس

ور بانگ برداری كـه بـس غـمگیـن تمـاشـایت كنم

تـا كهكشان تـا بـی نـشان بـازو بـه بـازویـت دهـم

بـا هـمـزمـانـی هـمـدلـی جـان را هـم آوایـت كنم

ای عـطـر و نـور تـو امـان یـك دم اگـر یـابـم امــان

در شعری از رنگین كـمـان بـانـوی رویـایـت كـنـم

بـانـوی رویـاهـای مـن، خـورشـیـد دنـیـاهای مـن

امـیـد فــرداهـای مـن، تـا كـی تـمـنـایـت كـنـم؟!


فریدون مشیری
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت توسط پیمان| |