اي راز نهان، راز نهان راز نهانم

 

امروز تو را در غزلي تازه بخوانم

 

ممكن نشود رشته اين عشق بريدن

 

ليلي تر ازآني تو و مجنون تر از آنم

 

بي گرمي عشق تو به سردي زمستان

 

بي سبز حضور تو به زردي خزانم

 

من هيچ، نگهدار ولي حرمت عشقت

 

يك لحظه به دامان محبت بنشانم

 

مثل گل روييده به گلدان كويرم

 

بايد تو بباري، كه من تازه بمانم

 

مهمان تماشاي مني امشب و اي كاش

 

تا صبح ابد چشم به چشم تو بمانم

 

ابوالحسن درویشی مزنگی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت توسط پیمان| |