دفترم باز ورق می‌خورَد آرام آرام

 

می‌رسد دوره‌ی اندوه به فرجام آرام

 

می‌دوَد در تن من گرمی حس‌انگیزی

 

آفتاب آمده انگار لبِ بام آرام

 

تن تهی می‌شود از جان و دلم پُرآشوب

 

تا به دستان تو لبریز شود جام آرام

 

من همانم که به تو هرچه که نزدیک شدم

 

دور شد از دل من غصّه به هر گام، آرام

 

«دوستت دارم»ِ من قطره‌‌ای از عشق تو بود

 

که چکید از قلمم توی غزل‌هام، آرام!

 

همه‌شب دلهره دارم که مبادا بروی

 

طی شود کاش که بی‌واهمه ایّام آرام

 

بی تو آشوبم و غیر از تو کسی جایز نیست

 

که شود بعد تو، با او دلِ ناکام، آرام ...


لیلا مهذب

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت توسط پیمان| |

مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است

 

بمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت است

 

چگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلت

 

کبوتری است که یک جا نشاندنش سخت است

 

چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من

 

اسیر کردنش آسان، رهاندنش سخت است

 

زبان حال دلم را کسی نمی‌فهمد

 

کتیبه‌های ترک خورده خواندنش سخت است

 

هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام

 

حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است

 

سجاد سامانی

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ساعت توسط پیمان| |

من از بی تو بودن شکستم کجایی کجایی!

 

نگو حقمه این همه بی وفایی کجایی

 

هجوم غمت را تحمل ندارم !

 

نگو که خطا بوده این آشنایی کجایی…

 

نفس میکشم در هوایت گره خورده یادم به یادت !

 

تو رفتی و من با خیالت فغان خسته ماندم به راهت… 

 

چرا با دلم در جفایی چنین خصم جانم چرایی !

 

که جز تو ندارم هوایی کجایی… 

 

من از بی تو بودن شکستم کجایی کجایی

 

نگو حقمه این همه بی وفایی کجایی… 

 

هجوم غمت را تحمل ندارم !

 

نگو که خطا بوده این آشنایی کجایی… 

 

ز دردت ندارم رهایی هراسانم از این جدایی!

 

که میمیرم آخر نیایی کجایی… 

 

ز دنیا و از خود گسستم پریشان به پایت نشستم !

 

من از بی تو بودن شکستم کجایی… 

 

من از بی تو بودن شکستم کجایی کجایی !

 

نگو حقمه این همه بی وفایی کجایی… 

 

هجوم غمت را تحمل ندارم !

 

نگو که خطا بوده این آشنایی کجایی… 

 

من از بی تو بودن شکستم کجایی

 

شاعر: مریم قاضی

خواننده: سالار عقیلی

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت توسط پیمان| |

جان دلم 

 

ببین، ...

 

بهار چه قشنگ شکوفه زده 

 

بر سر شاخه ی درختان شهرمان

 

بیا و یک دل سیر با چشمانت بخند 

 

بگذار تنهایی بمیرد 

 

در آغوش کافه ها 

 

دنیا با بوی رازقی ها جان بگیرد 

 

غم پژمرده شود 

 

و عشق، ترسیم شود در سرزمین احساس

 

آذر فراهانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

می خواهی

 

من  را 

 

به بی‌خبری از خودت 

 

عادت بدهی؟

 

من 

 

به بی‌خبری از تو 

 

عادت نمی‌کنم

 

من به نبودنت 

 

عادت نمی‌‌کنم

 

به بودنت 

 

عادت نمی‌کنم

 

من 

 

فقط می‌توانم عاشق بشوم

 

که شده ام

 

من را 

 

به هیچ چیز از خودت 

 

عادت نده

 

عادت نمی‌کنم

 

افشین یداللهی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

از تمام دارایی‌ها

 

یکی دو گلدان شمعدانی دارم 

 

یک جفت ماهی سرخ دارم 

 

دوچرخه ای یادگار پدربزرگ 

 

یک مداد دندان زده 

 

چندتایی شعر

 

و تا دلت بخواهد 

 

دوستت دارم...

 حمید جدیدی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

ای که بوی باران شکفته در هوایت

 

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

 

شد خزان به پایت بهار باور من

 

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

 

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

 

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

 

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

 

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

 

جان من کجایی

 

کجایی

 

که بی تو دل شکسته ام

 

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

 

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

 

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

 

ای گل آشنا بیا

 

بی قرارم بیا

 

وای از این غم جدایی

 

وای از این غم جدایی

 

ترانه سرا و خواننده: محمد اصفهانی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

پاییز شاعرانه من باش

 

بی اندوه 

 

بی تشویش از سرانجام

 

پنجره ی نگاهم باش

 

رو به باران 

 

خاطرات رنگین برگ ها

 

و شاخه گلی جامانده از رویا

 

بخوان مرا

 

با دو بیت شعر از پرواز

 

بگذار 

 

هزار 

 

هزار پرنده درونم پر بگیرد

 

به سوی 

 

ایوان چشمهایت ...


بهار ذوالفقاری

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

دروغ است که می گویند:

 

بالاتر از سیاهی رنگی نیست

 

بالاتر از سیاهی

 

رنگ چشمان تو بود

 

و زمانی که به اشک مزین شد

 

سیاه ترین روزگار

 

در برابر روزگار من

 

خورشید تابانی بود که

 

هیچ چشمی را توان نگاه کردن به آن نبود

 

بالاتر از سیاهی رنگی است

 

امیر طهرانی

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

مردی که ویران از فراق ات بود، من بودم!

 

از هر جهت در اشتیاقت بود، من بودم!

 

هروقت سردت شد همان مردی که سیگارش-

 

در حکم گرمای اجاقت بود، من بودم!

 

در خلوتت گویی تو را هر لحظه می پایید!

 

روحی که دائم در اتاقت بود، من بودم!

 

طاقت می آرم رفتنت را! چونکه مردی که -

 

عمری فقط در حال طاقت بود، من بودم!

 

در زندگی از هر رفیقی، نارفیقی دید؛ -

 

با این همه اهل رفاقت بود، من بودم!

 

مردی که هر کاری که از دستش برآمد، کرد؛ 

 

اما به چشمت بی لیاقت بود، من بودم!


اصغر عظیمی مهر

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

متروس اهموم و ما ابچی
پر از دردم، اما اشک نمى‌ریزم

 

محتاج ادموعی اویاک احچی
براى حرف زدن با تو به اشکهایم محتاجم

 

ویّاک... اهواک
با تو هستم ... تو را می‌خواهم

 

مشتاگ ومکسور اجناحی
شوق پرواز دارم اما بالم شکسته

 

و حُبّک هَوّنلی اجراحی
و تنها عشق تو مرهمی‌ ست بر زخمهایم

 

ویّاک.....اهواک
با تو هستم ... تو را می‌خواهم

 

ما انسی هواک اللّی ابراسی
عشقی که از تو در سرم هست را هرگز از یاد نخواهم برد

 

انت احلی شعوری و احساسی
چرا که تو زیباترین درک و احساس منی

 

اهواک...ویاک
جز تو را نمی‌خواهم... با تو هستم

 

دایماً معناک ابراسی ایدور
معنای تو همواره ذهن مرا در می‌نوردد

 

مثل اغنیّه بشفاف الهور
همچون میلاد ترانه‌ای موّاج بر لب «هور»

 

ویاک...اهواک
با تو هستم .... تو را می‌خواهم

 

لا یغمرعینی الّیل
نه شبها چشمانم را می‌ربایند

 

لایهزمنی النّسیان
و نه فراموشی شکستم می‌دهد

 

ارضک خلّتنی اشتاگ
خاک تو اینگونه عاشقم خواست

 

غیرک ما اهوه اوطان
و‌ جز تو به هیچ موطنی مشتاق نیستم

 

خلّینی ابدنیاک ابقی
بگذار در دنیایت باقی بمانم

 

لو دنیه امن الاحزان
هرچند که دنیایی مملو از اندوه است

 

ریت الگاک امن اجدید
کاش از نو تو را بیابم

 

واترک خلفی الاوهام
و اوهام را فراموش کنم

 

یالحُبّک ساکن روحی
ای که عشقت بر روحم خیمه زده

 

وما تمحیها الایّام
و هرگز گذر روزگار آن را محو نخواهد کرد

 

بُکره انغنّی اویه الغیم
فرداست که با ابرها ترانه بخوانیم

 

وایّام الغربه اتفوت
و روزگارِ تلخ غربت تمام شود

 

لعیونک ناذر عمری
عمر و جانم را نذر چشمانت کرده‌ام

 

وبحضانک اهوه الموت
و مرگ را تنها در آغوش تو مى‌خواهم

 

خواننده: مهدی یراحی

ترانه: مرتضی حیدری آل کثیر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |

تو مثل عشق تو مثل پرسه زدن زیر بارون پاییزی

 

وقتی که نیستی شبیه یه حس غم انگیزی

 

من به جز حسرت تو که نمونده واسم چیزی

 

همه شهر تورو میاره به یاد این عاشق دیوونه

 

همه ی دنیا بدون تو مثل یه زندونه

 

یادگاری تو گریه و نم نم بارونه

 

نمیدونی بعد تو زندگی مثل اون روزای سابق نیست

 

این همه دلواپسی آخه حق یه عاشق نیست

 

واسه دلی که شکست چیزی بهتر از هق هق نیست

 

نمیدونی بی تو چه حالیه خونه و این همه تنهایی

 

چشامو میبندم حس میکنم هنوز اینجایی

 

منو سپردی چرا تو به این همه جدایی

 

به زندگیم نباشی نیست اعتباری

 

حس میکنم توام همینقدر بیقراری

 

حس میکنم یه جای دور چشم به رامی

 

نیستی ولی حس میکنم دوسم داری

 

نمیدونی بعد تو زندگی مثل اون روزای سابق نیست

 

این همه دلواپسی آخه حق یه عاشق نیست

 

واسه دلی که شکست چیزی بهتر از هق هق نیست

 

نمیدونی بی تو چه حالیه خونه و این همه تنهایی

 

چشامو میبندم حس میکنم هنوز اینجایی

 

منو سپردی چرا تو به این همه جدایی

 

ترانه سرا: بابک بابایی

خواننده: حامد آیین

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت توسط پیمان| |